دسته بندی : <-EntryCategory->
من قهرمانت نیستم
از داستان جامانده ام
مثل اتاق روبرو در خویش تنها مانده ام
من قهرمانت نیستم
از داستان جامانده ام
مثل اتاق روبرو در خویش تنها مانده ام
گاهی درخت بی ثمر انجیر میبندد به خود شیری که پوشالی شده زنجیر میبندد به خود
مجنون شهر ما چرا افسانه سازی میکند؟
عشق است لیلا خواهی اش یا نقش بازی میکند
ای شهر با ساز غزل اوازی از باران بخوان
سمت شلوغ شب نرو از خلوت یاران بخوان
بشکن نقابت را ببین تا بی کران پل می زنم
روراست مثل اینه در چشم خود زل میزنم
حالا به نام آب ها قدری زلال و ساده ام
حالا برای دیدن لبخند ها اماده ام
بگذار نبض لحظه ها در زندگی جاری شود
حیف است فصل تازه ی این قصه تکراری شود
بین تو و کوچ خودم گاهی مردد میشوم
در سایه سار بی کسی از کوچه ها رد (ن)میشوم